0
کتاب در بازداشت حزب الله (سفر به لبنان در روزهای بعد از شهادت سیدحسن...
ارسال از روز کاری
خرید اقساطی با دیجی پی
راهنما
روایت اصلی کتاب در بازداشت حزب الله از تاریخ 7 مهر 1403، همزمان با شهادت سید حسن نصرالله، آغاز میشود و در ادامه، وقایع گوناگون در قالب روایت روزانه، با ترتیب زمانی و مشاهدات میدانی نویسنده دنبال میشود. نویسنده در مقدمه توضیح میدهد که پس از چند سال دوری از نوشتن، مواجهه با شرایط خاص لبنان و تجربه زیستهای که در آن سفر به دست آورده، او را به نگارش این کتاب واداشته است. به گفته او، روایتهایی که در ذهن داشت، نمیتوانست صرفاً در قالب جلسات محدود روایتگری باقی بماند و نیازمند ثبت مکتوب بود.
در متن کتاب، علاوه بر توصیف فضای عمومی لبنان و تجربه زیسته نویسنده، به موضوعاتی چون سرگذشت امام موسی صدر، روند شکلگیری حزب امل، جنگ 33 روزه حزبالله و رژیم صهیونیستی، وضعیت نشر کتابهای ایرانی در لبنان، انفجار بندر بیروت و برخی شهدای حزبالله در جنگهای اخیر پرداخته شده است. این موضوعات با قلمی متفاوت از متن اصلی سفرنامه و با طراحی گرافیکی مجزا در صفحات کتاب درج شدهاند تا خواننده بین متن اصلی و بخشهای موضوعی تمایز قائل شود.
ویژگی قابلتوجه کتاب، تلاش نویسنده برای آشنایی مخاطب فارسیزبان با اصطلاحات و تعابیر رایج عربی است. از همین رو، برخی دیالوگها و جملات ساده به زبان عربی آورده شده و ترجمه آنها در پانوشتها قرار گرفته است. در مقابل، بخشهایی که احتمال دشواری در درک مخاطب وجود داشته، به زبان فارسی بازنویسی شده تا ارتباط مخاطب با محتوای روایت مختل نشود.
کتاب در بازداشت حزبالله بهصورت مصور منتشر شده و در بخشهایی که نیاز به تصویر وجود داشته، از عکسهایی مستند و مرتبط با متن استفاده شده است. تصاویر انتخابشده از نظر محتوایی در راستای روایتهای کتاب قرار دارند و به درک بهتر فضاهای توصیفشده کمک میکنند.
این اثر در مجموع، تجربهای شخصی اما مستند از حضور در لبنان و تعامل با تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این کشور را به تصویر میکشد و بهواسطه لحن روایی، سادگی زبان، و ساختار سفرنامهای، مخاطب را با لایههایی کمتر دیدهشده از جامعه شیعی لبنان، مقاومت اسلامی و تاریخ معاصر این کشور آشنا میسازد.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
بیمقدمه پرسید: «راسته که دیروز ایران آزمایش اتمی انجام داده؟»
«نمیدانم.»
فکر کرد میخواهم امنیتی بازی دربیارم و اطلاعات را لو ندم.
پوزخندی زد و گفت: «استحفاظی…» توضیح دادم که اطلاعی ندارم و مثل بقیه، این خبر را فقط در رسانهها خواندهام و برعکس شما، اصلاً برایم مهم نبوده که بخواهم پیگیر صحتش باشم.باور نمیکرد. جوری برخورد میکرد انگار من دست راست آقام و تا برگردم ایران، ماشین میگیرم و یک راست میروم بیت رهبری تا گزارشم را به ایشان بدهم.
«راسته که سیدنا القائد فتوایش را برای ساخت سلاح هستهای تغییر داده؟»
دیدم هر چه بگویم باور نمیکند. با لحن امام و به شوخی گفتم: «نمیدانم! اطلاعی ندارم!»
«یه رسانه ارمنستانی گفته.»
«نمیدانم! اطلاعی ندارم!»
«اگه ارمنی نبود، منم باور نمیکردم. ولی چون ارمنستان رابطه ش با ایران خوبه، فکر کنم واقعی باشه.»
«نمیدانم! اطلاعی ندارم!»در نهایت، با خنده و شوخی خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم.














